زين العابدين شيروانى
579
بستان السياحه ( فارسي )
هرچه بيند روى او بيند مدام * ذرّهذره كوى او بيند مدام صد هزاران سير در زير نقاب * روى خود بنمايدت چون آفتاب صد هزاران مرد كم كردد ز كام * تا يكى اسرار بين كردد تمام كاملى بايد درُو جان شكرف * تا كند غوّاصى اين بحر ژرف كر ز اسرارت شود ذوقى پديد * هر زمانت نو شود شوقى پديد تشنكى بر كمال اينجا بُود * صد هزاران خون حلال اينجا بود كر نيابى دست تا عرش مجيد * دم مزن يك ساعت از هل من مزيد خويش را در بحر عرفان غرق كن * ورنه بارى خاك ره بر فرق كن كر نهاى خفته چو اهل تهنيت * پس چرا خود را ندارى تعزيت كر ندارى شادئى از وصل يار * خيز بارى ماتم هجران بدار كر نمىبينى جمال يار تو * خيز و منشين مىطلب اسرار تو كر نمىدانى طلب رو شرم دار * چون خرى تا چند باشى بىفسار حكايت شد مكر محمود در ويرانهء * ديد آنجا بيدلى ديوانهء سر فروبُرده به اندوهى كه داشت * پشت زير بار آن كوهى كه داشت شاهرا چُون ديد كفتا دور باش * ورنه بر جانت رسد صد دور باش تو نه شاهى ز آنكه بس دونهمّتى * در خداى خويش كافر نعمتى كفت محمودش مرا كافر مكو * يك سخن با من بكو ديكر مكو كفت كر دانى كهء اى بىخبر * وز كه دورافتادهء زير و زبر مىشدى خاكستر و خاك تمام * جمله آتش ريختى بر سر مُدام وادى چهارم در بيان استغنا بعد از آن وادى استغنا بُود * نه در او دعوىّ و نه معنا بُود مىجهد از بىنيازى صرصرى * مىزند بر هم به يكدم كشورى هفت دريا يك شمر اينجا بُود * هفت اختر يك شرر اينجا بُود هفت دوزخ همچو يخ افسرده است * هشت جنّت نيز اينجا مرده است هست مورى را هم اينجا اى عجب * هر نفس صد پيل آخر بىسبب تا كلاغى را شود پرحوصله * كس نماند زنده در صد قافله صد هزاران سبزپوش از غم بسوخت * تا كه آدم را چراغى برفروخت صد هزاران جسم خالى شد ز روح * تا درين حضرت دروكر كشت نوح ع صد هزاران پشه در لشكر فتاد * تا براهيم از ميان بر سر فتاد صد هزاران طفل سربريده شد * تا كليم اللّه ع صاحب ديده شد صد هزاران خلق در زنّار كشت * تا كه عيسى ع صاحب اسرار كشت صد هزاران دين و دل تاراج يافت * تا محمّد ص يك شبى معراج يافت نه نو اينجا قدر دارد نه كهن * خواهى اينجا كار كُن خواهى مكُن كر جهانى دل كبابى ديدهء * همچنان باشد كه خوابى ديدهء كر در اين دريا هزاران جان فتاد * شبنمى در بحر بىپايان فتاد كر فروشد صد هزاران سر به آب * ذرّهء بر سايه شد از آفتاب كر شد اين افلاك و انجم لختلخت * در جهان كم كير بركى از درخت كر ز ماهى در عدم شد تا به ماه * پاى مورى لنك شد در قعر چاه كر دو عالم شد همه يكبار نيست * در زمين ريكى همان انكار نيست كر نماند از ديو و از مردم اثر * از سر يك قطره باران در كذر كر بريزد جملهء تنها به خاك * موى حيوانى اكر نبود چه باك كر شد اينجا جُز و كُلّ كلّى تباه * كم شد از روى زمين يك برك كاه تمثيل ديده باشى كان حكيم پرخرد * تختهء خاك آورد در پيش خود پس كند آن تخته پرنقشونكار * ثابت و سيّار آرد آشكار هم فلك آرد پديد و هم زمين * كه بر آن حكمى كند كاهى بر اين هم نجوم و هم برُوج آيد پَديد * هم نزول و هم عرُوج آرد پديد هم نحوست هم سعادت بركشد * خانهء موت و ولادت بركشد چون حساب سعد كردد نحس از آن * كوشهء آن تخته كيرد بعد از آن برفشاند كوئيا هركز نبود * آنهمه نقش و نشان هركز نبود صورت اين عالم پرپيچپيچ * هست همچون صورت آن تخته هيچ تو نيارى تاب اين كنجى كُزين * كِرد اين كم كَرد رو كُنجى كزين جمله مردان و زنان آنجا شدند * از دو عالم بىنشان آنجا شدند چُون ندارى طاقت اين راه تو * كر همه كوهى نسنجى كاه تو وادى پنجم در بيان توحيد بعد از آن وادىّ توحيد آيدت * منزل تفريد و تجريد آيدت رويها چون زين بيابان در كنند * جمله سر از يك كريبان در كنند كر بسى بينى عدد در اندكى * آن يكى بينى در اين ره بىشكى چون بسى باشد يكى در يك مدام * آن يكى اندر بسى بينى دوام